موسم سلام
باورش برام سخت بود که ببینم این همه بِ یادم بودین!ممنونتونم!!
قول میدم که بدقول نباشم و زود به زود بیام ببینمتون!!:* :*
موسم دلگیریستـــ ... زندگانی سیـبـیـسـت ، گـــــاز باید زد ! با پوست
اما دلــــمـــ یه دفع خواست تِـــ تـــون.....چن وقتی هم ایران نبودمــــ...همین دور و ورا بودم....زیاد دور نبودم اما واسه اینکه از بیرون داخل رو ببینی بدک هم نبود خیلیــــــ....
فقط خیلی شرمنده ام کردین، من لیاقت این همه کامنتهای دلواپسی تونو نداشتم!!!
پی نوشت۱:من به بست نرسیدم!فقط راهمو کج کردم...
پی نوشت۲: یه مدتی نبودم نه اینکه کالیبر....!!!بل برای اینکه داشتم ناخواسته حس دپرسی را میدادم به دوستای نازنینم!!
پی نوشت۳:در اسرع وقت به روز میکنم!!!
به قول قمیشی:به کن دلو از این همه خاطره های روی آب فک کن ندیدیم ما همو حتی یه بارم
تو خواب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خبر
دارم مطلب یعنی سر گذشتمو میتایپم!!
پی نوشت :خبر فوری

امدم
من امدم ...
این چند وقته که نبودم یعنی کلا تا هفته پیش ایران نبودم دنباله یه آدم پدر...تو نیکوزیا بودم که میخواست سر منو کلاه بذاره...خلاصه مفصله بعدا میگم!!!
چیزی در حوالی این دورها٬
غربت مرا افزون می کند.
فهم زندگی 05

سلام
تو این مدتی که نبودم خیلی به یادتون بودم به یاده همه شما عزیزان از جمله :زهره خانوم،فاطمه خانومی، الهامی،امیرخان،مبینا خانم،ندایی،محمد جان ،سحر بانو، النازی،نازگلی،سارایی، مهشید خانم،مهس جون و همه.....
باید بگم که من تو این چند وقته که نبودم خیلی اتفاقات مختلفی افتاد از جمله اینکه اون تصادف به اصطلاح ساده نسخه منو با ۳ تا عمل ۵ ساعته تا مدتها پیچونده بود!!و بعدش باید تا حدودی خیلی زیادی کارهایی را مه به واسطه تنبلی کردن انجام نداده بودم و داشت مشکل ساز میشد رو تا حدود ۹۰ ٪ انجام دادم...
تو اولین روزهای سال جدید وقتی که همه دور هم جمع بودیم و من بهانه ای برای خارج شدن از خونه نداشتم !!نشونه های خونه گریزی من برای خودم جالب انگیز بود!!یه سره دنبال روزنه ای بودم تا بتونم بپیچم!!!وقتی که میتونستم برای ساعتی خونه نباشم سریع میرفتم تو پارک محلمون و روی یه نیمکت از تنها بودنم لذت میبردم!!!یا اینکه بی هدف تو کوچه های اطراف پرسه میزدم!!!به هر حال فقط میخواستم دیگه خونه نباشم...یادمه ۱۱-۱۲ فروردین بود که بابام منو صدا کرد تو اتاقش و شروع کرد به صحبت کردن که: آره من به خاطر حفظ آبرومون دارم به تو سخت میگیرم و تو باید خوشحال باشی...من اصلاْ فکر نمیکردم که چنین افکاری بر تو مسلط شود از این حرفهای....بگذریم.روز ۱۳ فروردین بود که رفتیم خونه پدر بزرگم که با عموم و خانواده اش بریم جمارون خونه ارثی پدر بزرگم(راستی !ما اصالتا ده جمارونی هستیم).
پدر بزرگم من رو واقعا دوست داشت و البته من هم براش میمردم با این تفاسیر که بزرگترین نوه و تنها نوه ذکور تو بین بچه هاش من بودم!و کلی با من عیاق بود، وقتی من دیدمش گفت امیدجون اگه بچه خوبی باشی امروز و با من رو راست باشی و بگی که چرا چند وقته کم میایی بابایی رو ببینی و خلاصه بگی دلت از چی گرفته من هم قول میدم یه کادو مشتی بهت بدم!!و من کله ای تکان دادم.وقتی ظهر ناهار را خوردیم بابام و عموم با بچه ها رفتن تو باغ که هم بچه ها تاب بازی کنن و هم خودشون یه هوایی عوض کنن و من هم مثل همیشه با آقاجون بودم و با آنها نرفتم...وقتی تنها شدیم من از سر تا ته جریان رو با بغض و یک نفس تعریف کردم!!و پدر بزرگم فقط سری تکان میداد و هر از چند گاهی هم میگفت ای بابا اینا که چیزی نیست...بعد از این صحبت من گرفتم خوابیدم اونم زیر کرسی چه حالی داد!!حوالی آخر غروب بود که از خواب بیدار شدم و دیدم که همه امدن..شب جمعه بود و فرداش هم تعطیل بود و قرار بر این شد که شب همانجا بخوابیم....بعداز شام پدر بزرگم رفت سمت گاو صندوق تو ایوون و این برای ما بچه ها یعنی خبرهای خوب!!!چشامونو تیز کردیم که پدر بزرگم با چند دفترچه امد و یکی یکی داد دست بچه ها!!و برای نوه هاش حساب باز کرده بود و نسبتا برای همه مبلغ قابل توجهی بود... وقتی نوبت من شد هم دفترچه رو داد و هم یک پاکت نامه بسته شده!!وقتی پاکت رو بازکردم دیدم وای ی ی یه سیمکارت بود و من از خوشحالی پریدم هوا وقتی چشام به چشمهای بابام افتاد شادیمو قورت دادم و فهمیدم باید سریع پسش بدم در همین حین بود که پدربزرگم سریع متوجه نگاه ها شد و در آنی بابام رو به اتاق بغلی فراخواند....حدود ۲۰ دقیقه بعد بابام امد و گفت اشکالی نداره که سیمکارت داشته باشی فقط باید درست ازش استفاده کنی و کلا قیافه اش خیلی خیلی عادی بود و گفت که در اسرع وقت برات یه گوشی تهیه میکنم که آقاجون اشاره ای به مادر بزرگم کرد و گفت قبلا تهیه شده!!و یک گوشی ۵۱ ۱۰ نوکیا به من رسید..((اصلا باورش برام خیلی سخت بود که من صاحب یه خط شده باشم از اون شب و به مدت نسبتا چند ماهی شبها با گوشیم میخوابیدم و صبح ها بلند میشدم ))اوضاع خوب بود تا فردا تو ماشین در راه برگشت که بابام ازم پرسید که به آقاجون چی گفتی و من هم گفتم که اتفاقی رو که افتاده بود شرح دادم...بابام ادامه داد که خب گوشی رو مدرسه که نمیتونی ببری پس بهتره که بذاری خونه باشه و هر موقع صلاح دونستم خودم بهت میگم که ازش استفاده کنی!!!و من برای اولین بار تو روی پدرم به سختی ایستادگی کردم و گفتم که اگه جرات داشتین همچین نظریه ای را جلوی آقاجون میگفتی!!!حتی خودم هم از گفتن چنین کلماتی تعجب کردم ولی اصلا ول کن جریان نبودم و یه ریز شروع کردم به حرفهای درشت زدن که بابام به معنی خاصی گفت خجالت بکش از کارهات و من سریع متوجه منظورش شدم و گفتم من خجالت بکشم یا شما باید بکشی و آتشفشان من فوران کرد!!!کار به جایی رسید که پدرم در آن واحد سیلی به من بزنه که من صورتم را تکون ندادم و گذاشتم محکم به صورتم بزنه و بعداز این کار بابام خودم به مراتب محکمتر به صورتم سیلی زدم و گفتم بزنم باز خیالت راحتتر بشه!!و عقده های چند وقتمو یا بهتر بگم هر آن چیزی که در گذشته و سالیان دور هم باعث آزردگی من شده بود را به پدرم گفتم و در اخر به پدرم گفتم معلوم نیست جوونی خودت چه طوری بوده و چه جور به مردم و مخصوصا دخترها فکر میکردی که تصور کردی من هم مثل تو فکر میکنم(و واژه های تو!! تو!! تو!! به جای شما سریع جایگزین میشد بر زبان من برای اولین بار در تاریخ زندگیم) و آخرش گفتم که تا حالا باعث سر بلندی شما بودم اما از این لحظه دیگه من باعث بدنامی شما میشم!!چون به من تهمتی زدی که تا جون دارم میسوزونه منو!!گفتنه همه این حرفا با گریه بی امان من توام بود به طوری که تو همون اواسطه گریه هام با اینکه اصلا شرایط روحی و روانی ام خوب نبود اما احساس عجیب سبک شدن میکردم!!!با این حرفام پدرم از ماشین پیاده شد و من سریعا فرار را بر قرار ترجیح دادم و به سمته جهت مخالف خیابان دویدم و بعد از آن به پارکی حوالی همونجا رفتم و بعد از مدتی با حالتی پریشان پیش بابا بزرگم رفتم...وقتی پدر بزرگم در خونه را باز کرد اول با دیدن من خوشحال شد اما بعد از مدتی با نگاه دقیقتر و صورت کبود من با همون نگاه اول همه چی رو فهمید و من یا سر پایین به سمت ایوون رفتم!!!و همان شب پدر بزرگم برای نماز و مسجد رفتن از خونه زد بیرون و تا دیروقت هم نیومد و مادر بزرگم با حوله داغ شده هی با دو ور صورتم ور میرفت تا جای سیلی ها کمتر بشه و در همین شرایط من کم کمک به خواب فرو رفتم!!صبح ساعت ۵ بود که با صدای بابا بزرگم از خواب بیدار شدم و کلی با من صحبت کرد که آره من میدونم تو بچه خوبی هستی اما خوب باید بیشتر حواست جمه کنی از این حرفها و بعد لباسامو که از خونمون آورده بود رو داد پوشیدم و من فهمیدم دیشب خونه ما بوده آقاجون!!و صبح قبل از اینکه من برم دست کرد تو جیب کتش و گوشی موبایلمو رو که از بابام گرفته بود رو به من داد و گفت که فقط هر موقع تو مدرسه یا هر محیط آموزشی هستی باید خاموش کنی!!نصیحتی که تا آخرین روزهای دانشگاه رفتنم اونو اجرا کردم!!و گفت بعد از مدرسه هم میری خونه خودتون!!وقتی رفتم مدرسه انگار دنیا رو به من داده بودن!!!واقعا چقدر دلتنگ بچه ها بودم ولی تو دلم هم یه احساس عجیب نترسی میکردم و زنگ دوم هم سر کلاس نرفتیم و من با رفیقهام کلاس رو پیچوندیم و برای اولین بار من از مدرسه تو ساعت درسی زدم بیرون!!رفتیم پارک بغل مدرسه!!!و چقدر مسخره بازی در آوردیم و ناهار هم رفتیم رستوران!!!وقتی رفتم خونه بازهم مادرم سر کار بود و مریم رسیده بود خونه و حتی مریم هم از دست من ناراحت بود و میگفت تو چرا به بابا با بی ادبی صحبت کردی....ساعت ۵-۶ بود که دیدم بابام با مادرم امد خونه !!!و بعداز یک ساعت من و مریم فهمیدیم که بابام داره میره ماموریت چون با چمدون بزرگش میرفت فهمیدم کم کم ۲-۳ ماهی نیست و چون لباس گرم میبرد فهمیدم که راهش دوره و احتمالا آسیا هم نیست!! فقط موقع خداحافظی من دستی به بابام دادم ولی اون حتی منو هم نگاه نکرد و این کار بابام باعث شد من از دمه در اتاقم برای بدرقه بابام پام رو فراتر نزارم!!و من از اینکه بابام داشت میرفت از خوشحالی نزدیکه سکته زدن بودم و در همون لحظات بدرقه بابام به دوستام خبر رفتنش دادم و گفتم شب بریم بیرون و دوستام تعجب کردن چون تا حالا نه من شب رفته بودم بیرون و نه به پیشنهاد دوستام جواب مثبت میدادم اما اینبار حتی شام هم من دعوتشون کردم!!!و به مادرم گفتم که با بچه ها میخواییم بریم شنا!!و اون شب چه شبی شد تو زندگی من!!!
کی یادشه

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم
شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران....
شما يادتون نمياد هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم آيينه آيينه
شما يادتون نمياد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم
گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا...لالالالایی لالا..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه...جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا
شما يادتون نمياد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله
شما يادتون نمياد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید
شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها
شما یادتون نمیاد . گنجشگکه اشی مشی .... میفتی تو اب خیس میشی ....کی میپزه اشپز باشی ..... کی میخوره حاکــم باشـی
به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد
شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون
شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی
شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه...میمون جزو حیوونه
شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد
شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر
شما یادتون نمیاد کارت صد آفرين ميدادن خر کیف ميشديم، هزار آفرين که ميدادن خوده خر
ميشدیم
شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم
شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن
شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن
شما يادتون نمياد بستني ميهن رو که میگفت مامان جون بستنيش خوشمزه تره
شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون
شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار
شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد
شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا
شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ نه نه بي سوادي نه نه پس تو....
شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه
شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم
شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!!
بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد
شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم
شما یادتون نمیاد: من کارم، مـَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است...
قییییییییییییژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووش کن!!! خامووووش کن!!
و خلاصه، شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد!!
و خیلی چیزای دیگه هست که شما یادتون نمیاد... ولي براي خيليا به ياد آوره خیلی چیزهاست !!كه:
كودكي كجائي كه يادت بخير...
شروعی دوباره...
سلام
۲ باره باید یه بار دیگه از همه شما هم وبلاگیهام معذرت خواهی مجدد کنم...تو این یک ماهی که من نبودم فقط به خاطر این بود که خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم جراحت برداشته بودم!!!طوری که دقیقا بعداز یه هفته تازه متوجه دردهای شدید کوفتگی عضلات و بدنم شدم!!!!و از همه مهمتر داشتم خودم رو برای مصاحبه دوره دکتری آماده میکردم که خب خوشبختانه دیروز متوجه شدم که negative(منفی)شدم و از راه یابی تا سال دیگه رها شدم اما خب خودم هم اونطوری که باید میخواست نخوندم برای اون مصاحبه damn....شاید باورش سخت باشه اما خوشحال شدم بسی!!!بگذریم...
از همه دوستانی که با کامنتهاشون و خصوصی نوشته هاشون جویای احوالات بنده بودند و نگران نیومدن من بودند صمیمانه تشکر میکنم... و امید دارم که تا همین امروز و فردا بتونم خاطرات گذشته شیرین و تلخ خودم رو برای شما هم وبلاگی هام بیان کنم!!!
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است . . .