فهم زندگی 05

سلام
تو این مدتی که نبودم خیلی به یادتون بودم به یاده همه شما عزیزان از جمله :زهره خانوم،فاطمه خانومی، الهامی،امیرخان،مبینا خانم،ندایی،محمد جان ،سحر بانو، النازی،نازگلی،سارایی، مهشید خانم،مهس جون و همه.....
باید بگم که من تو این چند وقته که نبودم خیلی اتفاقات مختلفی افتاد از جمله اینکه اون تصادف به اصطلاح ساده نسخه منو با ۳ تا عمل ۵ ساعته تا مدتها پیچونده بود!!و بعدش باید تا حدودی خیلی زیادی کارهایی را مه به واسطه تنبلی کردن انجام نداده بودم و داشت مشکل ساز میشد رو تا حدود ۹۰ ٪ انجام دادم...
تو اولین روزهای سال جدید وقتی که همه دور هم جمع بودیم و من بهانه ای برای خارج شدن از خونه نداشتم !!نشونه های خونه گریزی من برای خودم جالب انگیز بود!!یه سره دنبال روزنه ای بودم تا بتونم بپیچم!!!وقتی که میتونستم برای ساعتی خونه نباشم سریع میرفتم تو پارک محلمون و روی یه نیمکت از تنها بودنم لذت میبردم!!!یا اینکه بی هدف تو کوچه های اطراف پرسه میزدم!!!به هر حال فقط میخواستم دیگه خونه نباشم...یادمه ۱۱-۱۲ فروردین بود که بابام منو صدا کرد تو اتاقش و شروع کرد به صحبت کردن که: آره من به خاطر حفظ آبرومون دارم به تو سخت میگیرم و تو باید خوشحال باشی...من اصلاْ فکر نمیکردم که چنین افکاری بر تو مسلط شود از این حرفهای....بگذریم.روز ۱۳ فروردین بود که رفتیم خونه پدر بزرگم که با عموم و خانواده اش بریم جمارون خونه ارثی پدر بزرگم(راستی !ما اصالتا ده جمارونی هستیم).
پدر بزرگم من رو واقعا دوست داشت و البته من هم براش میمردم با این تفاسیر که بزرگترین نوه و تنها نوه ذکور تو بین بچه هاش من بودم!و کلی با من عیاق بود، وقتی من دیدمش گفت امیدجون اگه بچه خوبی باشی امروز و با من رو راست باشی و بگی که چرا چند وقته کم میایی بابایی رو ببینی و خلاصه بگی دلت از چی گرفته من هم قول میدم یه کادو مشتی بهت بدم!!و من کله ای تکان دادم.وقتی ظهر ناهار را خوردیم بابام و عموم با بچه ها رفتن تو باغ که هم بچه ها تاب بازی کنن و هم خودشون یه هوایی عوض کنن و من هم مثل همیشه با آقاجون بودم و با آنها نرفتم...وقتی تنها شدیم من از سر تا ته جریان رو با بغض و یک نفس تعریف کردم!!و پدر بزرگم فقط سری تکان میداد و هر از چند گاهی هم میگفت ای بابا اینا که چیزی نیست...بعد از این صحبت من گرفتم خوابیدم اونم زیر کرسی چه حالی داد!!حوالی آخر غروب بود که از خواب بیدار شدم و دیدم که همه امدن..شب جمعه بود و فرداش هم تعطیل بود و قرار بر این شد که شب همانجا بخوابیم....بعداز شام پدر بزرگم رفت سمت گاو صندوق تو ایوون و این برای ما بچه ها یعنی خبرهای خوب!!!چشامونو تیز کردیم که پدر بزرگم با چند دفترچه امد و یکی یکی داد دست بچه ها!!و برای نوه هاش حساب باز کرده بود و نسبتا برای همه مبلغ قابل توجهی بود... وقتی نوبت من شد هم دفترچه رو داد و هم یک پاکت نامه بسته شده!!وقتی پاکت رو بازکردم دیدم وای ی ی یه سیمکارت بود و من از خوشحالی پریدم هوا وقتی چشام به چشمهای بابام افتاد شادیمو قورت دادم و فهمیدم باید سریع پسش بدم در همین حین بود که پدربزرگم سریع متوجه نگاه ها شد و در آنی بابام رو به اتاق بغلی فراخواند....حدود ۲۰ دقیقه بعد بابام امد و گفت اشکالی نداره که سیمکارت داشته باشی فقط باید درست ازش استفاده کنی و کلا قیافه اش خیلی خیلی عادی بود و گفت که در اسرع وقت برات یه گوشی تهیه میکنم که آقاجون اشاره ای به مادر بزرگم کرد و گفت قبلا تهیه شده!!و یک گوشی ۵۱ ۱۰ نوکیا به من رسید..((اصلا باورش برام خیلی سخت بود که من صاحب یه خط شده باشم از اون شب و به مدت نسبتا چند ماهی شبها با گوشیم میخوابیدم و صبح ها بلند میشدم ))اوضاع خوب بود تا فردا تو ماشین در راه برگشت که بابام ازم پرسید که به آقاجون چی گفتی و من هم گفتم که اتفاقی رو که افتاده بود شرح دادم...بابام ادامه داد که خب گوشی رو مدرسه که نمیتونی ببری پس بهتره که بذاری خونه باشه و هر موقع صلاح دونستم خودم بهت میگم که ازش استفاده کنی!!!و من برای اولین بار تو روی پدرم به سختی ایستادگی کردم و گفتم که اگه جرات داشتین همچین نظریه ای را جلوی آقاجون میگفتی!!!حتی خودم هم از گفتن چنین کلماتی تعجب کردم ولی اصلا ول کن جریان نبودم و یه ریز شروع کردم به حرفهای درشت زدن که بابام به معنی خاصی گفت خجالت بکش از کارهات و من سریع متوجه منظورش شدم و گفتم من خجالت بکشم یا شما باید بکشی و آتشفشان من فوران کرد!!!کار به جایی رسید که پدرم در آن واحد سیلی به من بزنه که من صورتم را تکون ندادم و گذاشتم محکم به صورتم بزنه و بعداز این کار بابام خودم به مراتب محکمتر به صورتم سیلی زدم و گفتم بزنم باز خیالت راحتتر بشه!!و عقده های چند وقتمو یا بهتر بگم هر آن چیزی که در گذشته و سالیان دور هم باعث آزردگی من شده بود را به پدرم گفتم و در اخر به پدرم گفتم معلوم نیست جوونی خودت چه طوری بوده و چه جور به مردم و مخصوصا دخترها فکر میکردی که تصور کردی من هم مثل تو فکر میکنم(و واژه های تو!! تو!! تو!! به جای شما سریع جایگزین میشد بر زبان من برای اولین بار در تاریخ زندگیم) و آخرش گفتم که تا حالا باعث سر بلندی شما بودم اما از این لحظه دیگه من باعث بدنامی شما میشم!!چون به من تهمتی زدی که تا جون دارم میسوزونه منو!!گفتنه همه این حرفا با گریه بی امان من توام بود به طوری که تو همون اواسطه گریه هام با اینکه اصلا شرایط روحی و روانی ام خوب نبود اما احساس عجیب سبک شدن میکردم!!!با این حرفام پدرم از ماشین پیاده شد و من سریعا فرار را بر قرار ترجیح دادم و به سمته جهت مخالف خیابان دویدم و بعد از آن به پارکی حوالی همونجا رفتم و بعد از مدتی با حالتی پریشان پیش بابا بزرگم رفتم...وقتی پدر بزرگم در خونه را باز کرد اول با دیدن من خوشحال شد اما بعد از مدتی با نگاه دقیقتر و صورت کبود من با همون نگاه اول همه چی رو فهمید و من یا سر پایین به سمت ایوون رفتم!!!و همان شب پدر بزرگم برای نماز و مسجد رفتن از خونه زد بیرون و تا دیروقت هم نیومد و مادر بزرگم با حوله داغ شده هی با دو ور صورتم ور میرفت تا جای سیلی ها کمتر بشه و در همین شرایط من کم کمک به خواب فرو رفتم!!صبح ساعت ۵ بود که با صدای بابا بزرگم از خواب بیدار شدم و کلی با من صحبت کرد که آره من میدونم تو بچه خوبی هستی اما خوب باید بیشتر حواست جمه کنی از این حرفها و بعد لباسامو که از خونمون آورده بود رو داد پوشیدم و من فهمیدم دیشب خونه ما بوده آقاجون!!و صبح قبل از اینکه من برم دست کرد تو جیب کتش و گوشی موبایلمو رو که از بابام گرفته بود رو به من داد و گفت که فقط هر موقع تو مدرسه یا هر محیط آموزشی هستی باید خاموش کنی!!نصیحتی که تا آخرین روزهای دانشگاه رفتنم اونو اجرا کردم!!و گفت بعد از مدرسه هم میری خونه خودتون!!وقتی رفتم مدرسه انگار دنیا رو به من داده بودن!!!واقعا چقدر دلتنگ بچه ها بودم ولی تو دلم هم یه احساس عجیب نترسی میکردم و زنگ دوم هم سر کلاس نرفتیم و من با رفیقهام کلاس رو پیچوندیم و برای اولین بار من از مدرسه تو ساعت درسی زدم بیرون!!رفتیم پارک بغل مدرسه!!!و چقدر مسخره بازی در آوردیم و ناهار هم رفتیم رستوران!!!وقتی رفتم خونه بازهم مادرم سر کار بود و مریم رسیده بود خونه و حتی مریم هم از دست من ناراحت بود و میگفت تو چرا به بابا با بی ادبی صحبت کردی....ساعت ۵-۶ بود که دیدم بابام با مادرم امد خونه !!!و بعداز یک ساعت من و مریم فهمیدیم که بابام داره میره ماموریت چون با چمدون بزرگش میرفت فهمیدم کم کم ۲-۳ ماهی نیست و چون لباس گرم میبرد فهمیدم که راهش دوره و احتمالا آسیا هم نیست!! فقط موقع خداحافظی من دستی به بابام دادم ولی اون حتی منو هم نگاه نکرد و این کار بابام باعث شد من از دمه در اتاقم برای بدرقه بابام پام رو فراتر نزارم!!و من از اینکه بابام داشت میرفت از خوشحالی نزدیکه سکته زدن بودم و در همون لحظات بدرقه بابام به دوستام خبر رفتنش دادم و گفتم شب بریم بیرون و دوستام تعجب کردن چون تا حالا نه من شب رفته بودم بیرون و نه به پیشنهاد دوستام جواب مثبت میدادم اما اینبار حتی شام هم من دعوتشون کردم!!!و به مادرم گفتم که با بچه ها میخواییم بریم شنا!!و اون شب چه شبی شد تو زندگی من!!!
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است . . .