+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 21:39 توسط مهمه؟
|
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است . . . که وقتی از او پرسیدند همه را فروختی؟ گفت : نفروختم، تمام شد. ...... دروغ نویس نیستم.... شايد به جايي رسيده ام كه كلمات هرگز كمك نميكنند در بيان واژه هايم! ومگر ميتوان روح را ترسيم كرد در دو خط؟! اما خودمو از قید بنده رها کردم مثل یه بادبادک خودمو سپردم به دست باد تا از آزاد بودنم لذت ببرم... فکر کنم پروفایلم بتونه ارضاتون کنه----فوضولیاتنون میگم------ پی نوشت:تصمیم گرفتم که خاطراتم بنویسم...از ابتدام و تا الانم...تا زندگی نا موفقم...نمیخواستم بنویسم...اما به این نتیجه رسیدم که اگه یک نفر بتونه با کمک تجربیات من به اشتباهات من نرسه...من سهمم از زندگی گرفتم!!!